"پدرمآبی" و "دایه سالاری" در بین ما ایرانی ها، دولتمردان و رهبرانمان

۱- در یکی از مسافرتهای به وطن (از آمریکا به تهران) در قسمت اول پرواز که بین آمریکا و اروپا بود از فرط خستگی چرتم گرفت. اطرافیان (آمریکایی و اروپایی)ساکت بودند و میهماندار هم حتی برای غذا بیدارم نکرد. وقتی به اروپا رسیدم گرسنه بودم و شاکی از میهماندار و مسافرانی که هنگام صرف غذا بیدارم نکردند. در فرودگاه اروپایی ناهار خورده و قسمت دوم پرواز از اروپا به تهران در هواپیمایی ایران باز از فرط خستگی چرتم گرفت. اما این بار یک آقا و خانم ایرانی مسن (همسن پدر و مادرم) مرا بیدار کردند: "پسرم گشنه نیستید؟ غذا سرو میکنند." چون گرسنه نبودم تشکر کرده و سعی کردم بخوابم اما بعد مجدداً هنگام صرف چای باز محبتشان گل گرده و بیدارم کردند که دیگر خواب زده شدم. خلاصه در این پرواز دوم محبت هموطنان نصیب حالم شد که ای کاش خسته نبوده و از آن لذت میبردم (در نوشتار قبلی به عاطفه و احساسات ما ایرانیان اشاره شد). نمیدانستم این خونگرمی و "دایه مآبی و پدر مآبی" هموطنان بهتر بود یا آن خونسردی اروپایی ها و آمریکایی ها که غذایی برای من کنار نگذاشتند!
۲- چند سال پیش یکی از دوستان از ایران برای مسافرتی دو هفته ای با ویزای تجاری وارد آمریکا شده بود. هنگام بازدید با من کلی راجع به ایرادهای زندگی در آمریکا و عدم آزادی رسانه های آمریکا گفت و از من خواست برای همیشه به ایران برگردم. وقتی خواستم تجربه سالهای زندگی در آمریکا را به وی منتقل کنم و از او بخواهم انصاف داشته باشد جمله جالبی گفت: "شما جذب این فرهنگ شده اید و مشکلات را نمیبینید. من در عرض همین یک هفته چون از بیرون آمده ام خیلی مسائل و مشکلات زندگی غربی را بهتر از شما لمس کردم!." یکی دو سال بعد وقتی برای بازدید او در تهران رفتم و رفتیم تا با هم کبابی بخوریم، من لب به انتقاد از اوضاع کشور و مخصوصاً عدم آزادی رسانه ها گشودم. وی در پاسخ گفت: "شما جذب فرهنگ غرب شده اید و خوبی های ایران را نمیبینید و نمیتوانید پس از یک هفته قضاوت کنید. ما که در داخل مانده ایم خوبی های سیستم خودمان را بهتر میبینیم." نمیدانستم چه فکر کنم. واقعیتش این بود که من بر خلاف این دوست که همه عمر را در ایران بوده و زبان و فرهنگ خارجی را هم خوب نمیداند، نیمی از عمرم را در ایران و نیمی دیگر را در خارج گذرانده ام و دائماً هم با ایران و اخبارش سر و کار دارم و به هر دو زبان و فرهنگ هم مسلط بوده و افراد قدرتمند و فرهیخته ای هم در هر دو کشور از دوستانم میباشند. چطور میشود این دوست قدیمی به این راحتی بگوید "من از تو بهتر میدانم"! آیا این ساده انگاری اوست یا خودخواهی اش، آیا بی منطقی اوست یا یا جهان بینی بسته اش؟ به هرحال این دوست هم با روشی "پدر مآبانه" و "شعارگونه" قصد ارشاد و تغییر "کامل" فکر من را در مورد غرب داشت منتها پس از یک هفته مسافرت در غرب!
۳- چندی پیش دوستی از ایران زنگ زده بود و باز از دست مشکلات زناشویی و خانمش (همسرش) که مجدداً آبروریزی و بی احترامی کرده بود گله میکرد. گفتم این حرفها که کهنه شده است چرا چند هفته ای یا چند ماهی از هم جدا زندگی نمیکنید تا قدر شما را بداند و مجبور به تفکر شود. گفت: "آخر نمی توانم این طفلکی را در این اجتماع رها کنم، یک زن تنها کمک می خواهد و خرجی و ..." گفتم تکلیف خودت و ما را معلوم کن اگر "پدرش" هستی که باید از تو مثل پدر حرف شنوی داشته باشد ولی اگر همسرش هستی به معنای "همسر" توجه کن. شما "هر دو" باید مثل دو انسان بالغ مسئولیت پذیر باشید در قبال آرامش و آسودگی یکدیگر. اینکه شما در باره او دلسوزی پدرانه کرده و مانند یک دختر بچه به او احترام بگذارید عشق و "هم"سری نیست بلکه رابطه "پدرمآًبانه" میباشد. جالب اینجاست که بعدها فهمیدم این دوست خود دائماً در حال میانجیگری بین زوجهای دیگر است! و لذا "پدرمآبی" وی شامل همه میگردد.
هدف از این سه مثال واقعی اشاره به یک مشکل عمیق اجتماعی در ایران است: "دایه سالاری و پدرمآبی" و به اصطلاح عوام "دوستی خاله خرسه"! نمونه اش مادرهایی که فرزند خود را تا سنین بالا (سی و چهل سالگی و گاه بیشتر) به خود وابسته نگاه میدارند، یا مردم و حکومتی که (مانند آن دوست من) می خواهند خوشبختی و حقیقت "خود" را به بقیه "حقنه" کنند، یا افراد فضولی که دائماً در زندگی دیگران دخالت میکنند، یا زوجهایی که بیشتر رابطه "پدر" و دختری، یا "مادر" و پسری، دارند تا "همسری."
مشکل سیستم "دایه سالاری و پدرمآبی" جامعه ایران اینست که کارآیی ندارد. آنهایی که پدرو مادرند میدانند که حرف و حتی تهدید به زور بر کودکان بالای هفت سال اثری ندارد چه برسد بر افراد بالغ و هوشیار. هم مردم ما (نظیر آن همسفران پرواز من) و هم دولتمردان و رهبران ما، اگرچه با نیت خوب، خود را در مقام پدری و ولایت و قیمومیت دیگران میبینند و "وظیفه" خود میبینند آنها را براه راست بیاورند ویا به آنها کمک کنند. این "دلسوزی" ها اکثراً به "دوستی خاله خرسه" تبدیل شده و اثر معکوس میگذارند. یادم است از زمانی که پس از انقلاب حملات به زندگی غرب شروع شد؛ تعداد کسانی که میخواستند آن را (زندگی غرب را) آزمایش کنند چندین برابر شد. هر وقت حمله به ماهواره ها بیشتر شد تقاضای آن بیشتر شد! هر وقت دولت بیشتر با سیلی و زور و تهدید با روزنامه ها و نوشته ها برخورد کرد حجم انتقادات و کارشکنی مردمی بیشتر شد. قبل از انقلاب هم که شاه خواست "پدر" ایران مدرن شود و ما را با الگوی فرهنگ غربی (به فکر خودش) "خوشبخت" کند که نتیجه اش را دیدیم (و دید) و میبینیم.
حتی اگر میخواهیم پدرمآب باشیم باید به یاد داشته باشیم که نصیحت پدری و مادری "شاید" فقط وقتی اثر کند که:
۱- با محبت و منطق باشد و بدون خشونت و بدور از افراط و تفریط
۲- در عمل خود الگوی درستکاری باشیم و دنیا دیدگی و کیاست و صبر و خوشبختی
۳- احترام و بیطرفی خود را حفظ کنیم و عادل باشیم و متعادل. اگر بی احترام شویم "پدر مآبی" فقط اثر معکوس دارد.
۴- انتقاد پذیر باشیم و گوش هم بکنیم و اشتباهاتمان را هم قبول کنیم
مهمترین ابزار معنوی یک فرد یا سیستم "پدرمآب" محبت و منطق و عدالت است.
البته در بسیاری از کشورهای آسیایی و آمریکای جنوبی هم مردم رهبران خود را مانند پدر یا مادر محسوب میکنند. مثلاً در هندوستان به گاندی "پدر" میگفتند ولی این لقب را مردم به او دادند چرا که هیچوقت عصبانی نمیشد و مملو بود از صبر و آرامش و محبت و استقامت و دنیادیدگی و فداکاری برای ملتش. و یا مادر "ترزا" راهبه مسیحی که در هندوستان به فقرا خدمت میکرد مانند مادری بود برای بی بضاعتان، مملو از محبت و نه مملو از دستور و "امر و نهی". در ایتالیا هم به "پاپ" پدر مقدس میگویند ولی خیلی ها به حرف او عمل نمیکنند. آیا میدانید که آمار ازدواج جوانان در ایتالیا (علیرغم مقدس خواندن ازدواج توسط پدر مقدس) بسیار پایین است و بسیاری از دختران و پسران از ازدواج بیزارند اگرچه با هم زندگی میکنند و بچه دار هم میشوند؟ ظاهراً در ایتالیا هم "پدرمآبی" و کنترل زندگی مردم و امر و نهی به آنها فایده زیادی نداشته است. چند سال پیش که جورج بوش رئیس جمهور آمریکا شروع کرده بود برای آمریکایی ها "پدرمآبی" کند و دائماً آنها را از "دشمنان خارجی" میترساند و سرمایه آنها را خرج نظامی گری میکرد، بسیاری از روشنفکران لیبرال آمریکا معتقد بودند که او اگر توانایی رهبری را داشت که در خانه خود دو دخترش را کنترل میکرد که به حرف او اهمیتی نمیدادند و خیلی بد مستی میکردند و بی آبرویی، کنترل "دشمن" خارجی و غیره بماند برای بعد!
شاید یکی از سخنان منسوب به یک عارف در ۹۰۰ سال پیش برای ما ایرانیان مفید باشید: "وقتی جوان بودم میخواستم دنیا را عوض کنم. بعد که آن را مشکل یافتم قصد در تغییر در کشورم را داشتم و بعد که آن را هم مشکل یافتم خواستم تاشهر و خانواده ام را تغییر دهم.
الآن در زمان پیری ام متوجه شده ام که فقط شاید بتوانم خودم را تغییر بدهم. اگر مدتها پیش توانسته بودم خود را تغییر دهم بر خانواده ام اثر میگذاشت، و من و خانواده ام بر محله و شهرمان اثر مثبت میگذاردیم و در ادامه بر کشور و بر جهان، و لذا اگر از خود شروع میکردم بر جهان اثرگذار بودم."