یک شب لذت از نیویورک در میان مردم به صد سال حکومت با ترس و لرز در کاخها می ارزد
شاید خیلی ها نیویورک را از فیلمی نظیر "کینگ کنگ" بشناسند. آمریکایی ها به نیویورک لقب "شهری که هیچگاه نمیخوابد" را داده اند. بسیاری از توریستهای جهان بیشتر برای دیدن شبهای نیویورک میآیند تا روزهایش! شبهای نیویورک بواسطه ملیونها چراغ و نئون رنگارنگ موجود در شهر و ساختمانهای بلندش و انعکاس آنها در دو رودخانه ای که این جزیره را در بر گرفته اند بسیار "رمانتیک" و لطیف میباشند. تئاترهای معروف برادوی Broadway ، موزه های معروف جهانی، استودیوهای معروف تلویزیونی، رستورانهای درجه یک و مملو از جمعیت و موسیقی، کافی شاپهای سرزنده و فروشگاههای بسیار شیک و بی نظیر، و مکانهایی نظیر میدان "تایم" همه میزبان صدها هزار جوان، پیر، مجرد، مزوج، عاشق، متفکر، دانشجو، تاجر و .. میباشند، مردمی که با آزادی و بدون ترس از مردم دیگر، از نسیم خنکی که در این جریره میوزد و از منظره چراغهای کوچک آسمانخراشها که شب سیاه را چون ستاره پر میکنند لذت میبرند و یا با کسی همدمند و هم صحبت، یا روزنامه و کتاب بدست، یا مشغول کار با کامپیوتر یا آیفون و .... درست است که نیویورک هم مناطق خطرناک دارد و افراد و ساکنین فقیر (مانند هر شهر دیگر بزرگ دنیا) اما حداقل برای گردشگری و تفریح و لذت از زندگی "پویا"ی شهری در دنیا کم نظیر میباشد. نیمی از لذت گشت و گذار در نیویورک دیدن همه جور آدم رنگ و وارنگ میباشد در خیابانها و کافی شاپها و بارها و موزه ها و رستورانها و .. نیویورک آدم را یاد آن جمله قدیمی میاندازد "شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، ببین و تماشا کن."
چند روز پیش که فیلم و اخبار رفت و آمدهای پنهانی هیات اعزامی ایران به سازمان ملل را دیدم که از دربهای مخفی، با عجله و همراه دهها محافظ به ماشینهای شیشه مشکی منتقل میشدند تا با سرعت زیاد از تظاهرات و فحش و عصبانیت مردم معترض در بیرون درهای سازمان ملل یا هتلهای آنها دوری کنند و اینکه بیشتر وقت خود را در داخل هتلها و ساختمانها گذراندند، با خود گفتم مگر قدرت چقدر ارزش (و لذت) دارد که یک گروهی خود را از آن طرف دنیا به نیویورک برساند و نتواند حتی یک شب با "آزادی" مانند یک جوان و یا یک دختر و پسر عاشق در نیویورک، از این شهر جادویی با فراغ خاطر از همه مشکلات دنیا و با دوری از سیاست بازی و قدرت طلبی لذت ببرد. محصور بودن در هتلهای گرانقیمت و ساختمانهای پر محافظ نیویورک یاتهران یا پاریس، و ترس از یک لحظه ورود در اجتماع که نشد زندگی کردن. آقای قذافی رهبر لیبی پس از اجلاس سازمان ملل در مصاحبه ای با شبکه CNN در پاسخ به سوال خبرنگار که "تجربه اولین مسافرتتان به آمریکا چیست؟" گفت "هیچ، چون در تمام مدت توسط پلیس و نیروی امنیتی محاصره بودم."
چند سال پیش یک آشنای آمریکایی اهل نیویورک که فردی بود کاملاً ناآگاه از سیاست، از من پرسید "تو که از ایران هستی نام شخصی به نام سلمان رشدی را شنیده ای؟" گفتم: "بله، چطور مگر؟" گفت: "دیشب در یک بار و دیسکوی مخصوص روشنفکران و اساتید دانشگاه در شمال غرب نیویورک Upper West side با کسی مشروب خوردم به نام سلمان رشدی که ادعا میکرد جانش از طرف ایرانیان در خطر است و لذا زیاد در بار نماند و زود رفت." آن زمان این داستان مرا به فکر واداشت که فردی مثل سلمان رشدی چقدر باید بدبخت باشد تا در شهری مثل نیویورک نتواند براحتی رفت و آمد کند. امروز دلم بیشتر از سلمان رشدی برای هیات اعزامی کشور خودمان میسوزد که نتوانستند برای یک شب هم که شده پا به شهر جادویی نیویورک گذاشته و از آن لذت ببرند.